تبليغاتX
پاییزه
پاییز هم روزی بهار بود ... مثل من عاشقی بی قرار بود

زندگی نه به آن سفیدی است که یک کودک می بیند و نه به آن سیاهی است که اکثر بزرگسالان می پندارند.

زندگی خاکستری است، خاکستری گاه متمایل به سفید و گاه متمایل به سیاه.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388 توسط بهاره

چند وقت ِ پیش توی فیس بوک یک تست زدم که مشخص می کرد که "چند نفر مخفیانه شما را دوست دارند؟"* جواب تستم 17 شد! حالا از آن موقع دارم دنبال آن 17 نفر می گردم ولی پیداشون نمی کنم! خـُب بابا اگه دوستم دارید، بهم بگید! چرا این قدر عشقتون را مخفی می کنید؟ آخه تا کی؟!!! اگه نگید، پشیمون می شید ها! از من گفتن بود، از شما گوش نکردن!

* ?How many people secretly love you

پی نوشت: گاهی وقت ها چیزهای کوچیکی مثل همین تست، می تونه به آدم کلی روحیه بده! جالبیش این جاست که آدم می دونه که سرکاریه ولی ته دلش خوشحال می شه!!!

بعداً نوشت: در ادامه خودشیفتگی مزمنم، ترانه «بهاره» را در قسمت «شنیدنی ها» قرار دادم! به به! به به! عجب ترانه توپی!!!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط بهاره

اسم این اتفاق ها را چی می شه گذاشت؟!

◄ ساعت 10:30 وقت دندانپزشکی داشتم. ساعت 10 رسیدم! نیم ساعتی صبر کردم و بعد از اتاق انتظار به اتاق دندانپزشک رفتم. دندانپزشک با خونسردی گفت که باید منتظر بشوم چون کار مریض های قبلی طول کشیده! دوباره به اتاق انتظار رفتم و به آدم های جورواجور اطرافم نگاه کردم.

"جالب ترین صحنه، یک خانواده چهار نفری متشکل از پدر و مادر و یک دختر 7-8 ساله و یک پسر 4-5 ساله بود. دختر به همراه پدر و مادرش به اورژانس دندانپزشکی رفت و پسرک تنها روی صندلی و پشت در اورژانس نشسته بود و شیطنت می کرد و می خندید!

بعد از مدتی صدای جیغ  و گریه های دختر از اتاق آمد و هر لحظه بر شدتش افزوده شد. با آمدن صدای جیغ دختر، پسر ترسید و با شدت گرفتن صداها شروع به گریه کرد!

زنی که کنار پسر، روی صندلی نشسته بود، سعی کرد آرامش کند تا این که پدر و مادر و خواهرش آمدند. پسر خواهرش را که دندان جلویش را کشیده بود و اشک هایش روی صورتش بود، برانداز کرد و به آغوش پدرش پرید و گریه کرد که البته با حرف های محبت آمیز پدرش آرام شد."

بعد از 45 دقیقه انتظار، به منشی گفتم: «من ساعت 10:30 وقت داشتم؛ الان ساعت 11:15 شده! نوبت من نشد؟!»

منشی که برخلاف همیشه، پسری جوان بود، نگاهی به من انداخت و با طعنه گفت: «دیر رسیدی؟!»

با خونسردی گفتم: «نخیر! من از ساعت 10 این جا هستم!»

با شنیدن جوابم شرمنده شد و با دندانپزشک تماس گرفت و شرح ماوقع را داد و بالاخره بعد از 45 دقیقه تاخیر، نوبت من شد!

   

◄ ساعت 11 وقت دندانپزشکی داشتم. این بار به سبب ترافیک، 20 دقیقه دیر رسیدم! یک راست به اتاق دندانپزشک رفتم و در کمال ناباوری دیدم که رفته!

به منشی مربوطه که این بار خانم بود، گفتم: «من ساعت 11 وقت داشتم ولی متاسفانه دیر رسیدم. دکتر کجاست؟!»

منشی با طعنه گفت: «ساعت 11 وقت داشتی، توقع داری که دکتر تا الان منتظرت بمونه؟! دکتر کارای مهم تری داره که انجام بده!!! تنها کاری که می تونم بکنم اینه که برات غیبت نزنم و کنسلی بزنم تا بقیه وقت هات از بین نره!»

تنها توانستم بگم: «لطف می کنید!!!» و از اتاق خارج شدم. حتماً درک می کنید که چه حالی داشتم! (اگر درک نمی کنید، می توانید آیکون عصبانی را مجسم کنید!)

  

پی نوشت: من نمی دونم چرا دندانپزشک ها این قدر به من علاقه دارند؟! آخه هیچ وقت یادم نمیاد که دندونم درد گرفته باشه ولی از بچگی همیشه توی دندانپزشکی بودم! و البته هر وقت هم می رم، آخر سر دکتر بهم می گه: «کارت تموم نشده! برو وقت بگیر!»


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط بهاره

تا جایی که یادم میاد همیشه از درس های حفظی بدم میومده و میاد! به همین دلیل هم همیشه یکی از درس های مورد علاقم ریاضی بوده و هست ولی توی همین ریاضی شیرین هم بخش هایی هست که وقتی می بینمشون دلم می خواد سرم را به دیفال(!) بکوبم!

می پرسید چه بخشی؟! جواب خیلی ساده است: بخش لیمو شیرین مثلثات! می گم لیمو شیرین چون دقیقاً مثل لیمو شیرین که وقتی بریدیش باید زود بخوریش وگرنه تلخ می شه، منم وقتی وارد بخش مثلثات می شم نمی تونم زیاد توش بمونم وگرنه تلخیش را با تمام وجودم حس می کنم!

حالا کاش یک مبحث مستقل بود یعنی ربطی به بقیه مباحث نداشت! بدبختیش اینه که توی همه مباحث دیگه هم حضور فعال و چشم گیری دارد!

خدایا یعنی این همه فرمول مزخرف را کی اختراع کرده؟!!!


نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آبان 1388 توسط بهاره

دو هفته ای از آخرین نوشته ام می گذرد و در این دو هفته خیلی کم پیدا و شاید درست تر باشد که بگویم ناپیدا بودم! خدا رو شکر این ناپدیدی من علت خوشی داشت و علت هم چیزی نبود جز این که بنده خواهر شوهر شدم!

هنوز هم باورم نمی شود! چون همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و در کمتر از دو هفته تنها برادرم عقد کرد!

با این که خیلی خوشحال بودم ولی به هرحال سختی های خودش را هم داشت و البته من را به مدت دو هفته از زندگیم و تمام برنامه هام عقب انداخت ولی دو هفته که ملالی نیست اگه دو سال هم عقب می افتادم، بازم خوشحال بودم چون تنها برادرم را خوشحال می کردم.

در هر صورت از همگی دوستان به سبب غیبتم عذرخواهی می کنم و امیدوارم که در آینده جبران مافات کنم. هرچند که به سبب عقب افتادگی از برنامه هام فکر نمی کنم که به زودی جبران کنم ولی سعی می کنم که در آینده دورتر جبران کنم!

دلتون شاد و لبتون خندون!

بعداً نوشت: روز ملی ازدواج بر همگی مبارک!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط بهاره
درباره وبلاگ

اسمم «بهاره» است ولی از آن جایی که ما آدم ها همیشه در حسرت نداشته هایمان هستیم، اسم این بلاگ را «پاییزه» گذاشتم!
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
امکانات
Blog Skin